روزی که ازش فرار میکردم نزدیکه...

متن مرتبط با «ترس بی خوابی» در سایت روزی که ازش فرار میکردم نزدیکه... نوشته شده است

با تو بدرود ای مسافر هجرت تو بی خطر باد

  • نیلوبلاگ

    از آرزوهایی که فقط حسرتش به دل ماند... حضور در کنسرت های ناصر چشم آذر در تالار وحدت بود... هجرت و ، خلوت، سوغاتی تا باران عشق متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا ...

    ادامه مطلب
  • پایانِ لرد بیلیش ...

  • نیلوبلاگ

    دوشنبه های مردادِ 96، با روزهای دیگه ی هفته متفاوت تر و پر هیجان ترگذشت.... خب دوشنبه ها رور سریال xa0محبوب من Game of Thrones هست که دیگه داره تموم میشه... با اینکه اسپویل های فصل 7 رو قبلا خونده بودم و روند کلی داستان رو می دونستم اما خب باز هم برام پر هیجان بود به خصوص اینکه چند تا از قسمت هاش زودتر بیرون اومد... و امروز بعداز ظهر اسپویل های فصلِ آخر رو هم خوندم... و همین طور نسخه ی کامل تر اسپو...

    ادامه مطلب
  • شب غریبی است امشب...

  • نیلوبلاگ

    شب غریبی است امشب اما هیچکس نمیتواند بگوید تقدیر فردا صبح در طول xa0زندگی ما چه جایگاهی خواهد داشت از او آموخته ام هیچ چیز را از او بزرگتر نکنم ،تا تاب آوردن با هر تقدیری برایم دشوار نشود. ما فرزند صبح خواهیم ماند. چون او منشاء وآفریننده xa0نور برای طلوع صبح است. تا او بر جهان حاکم است دلهایمان آرام خواهد ماند * سهیل رضایی...

    ادامه مطلب
  • امشب همه بیداریم...

  • نیلوبلاگ

    بگذار تا ازین شب دشوار بگذریم آنگه چه مژدهها که به بام سحر بریم + هوشنگ ابتهاج متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما اس...

    ادامه مطلب
  • بیستمین روزِ اردیبهشتِ 96

  • نیلوبلاگ

    بیستمین روز اردیبهشت اومده و روزهای بهاری دارن یکی یکی میان و میرن و تموم میشن... استرس های حضور عمو و این فضای انتخاباتی مذخرف که لحظه به لحظه تب و تابش هم بیشتر میشه داره منو از پا در میاره... می دونم دیوانه ام ! دیوانه ام که نگرانم و استرسی میشم.....

    ادامه مطلب
  • یه شروع خوب و یه تلخی بی پایان...

  • نیلوبلاگ

    جزئیات اتفاقات هفته ی پیش رو اومدم بنویسم ولی در نیمه ی نوشتن پشیمون شدم... دستم به نوشتن نرفت دیگه... تا اونجاییکه همه چیز عالی پیش رفت راحت نوشتم ولی درست از همون جایی که همه چیز بهم ریخت و نشد که بشه برام سخت شد... حالم دوباره بد شد...خدایا شکرت من راضیم به رضای تو ... حتما خیری هست که من نمیدونم؟! دلم می خواست که بشه ... ورای دل خواستن بود ... نیاز بود ... امید بود و دلگرمی ... بابا چقدر خوشحال شده بود... ولی خب قسمت نبود..... .برام خیر بخواه... دستم رو بگیر و کمکم کن... تلخی وجودم رو کم کن....

    ادامه مطلب
  • ترس و بی خوابی...

  • نیلوبلاگ

    کمی دچار ترس شدم... وقتی به هدفی که برای خودم تعیین کردم فکر می کنم، می ترسم... هدفِ بزرگیه ولی دست یافتنی هست... اگه باهوش باشم و تمرکزم زیاد باشه والبته شانس هم همراهیم کنه می تونم به هدفم برسم... وقتی سالِ 95 شروع شد... وقتی پر از امید بود دلم، این هدف اینقدر برام بزرگ نبود و فکر میکردم تا آخر بهار نهایتا بهش میرسم ولی الان با گذشت 7 ماه میدونم که باید خیلی زیاد تلاش کنم تا بهش برسم... نباید بترسم... الان وقت ترس نیست... باید شجاع و عاقل باشم ... احساساتم رو کنترل کنم و برم جلو ... دی ماه پا...

    ادامه مطلب