بیستمین روز اردیبهشت اومده و روزهای بهاری دارن یکی یکی میان و میرن و تموم میشن... استرس های حضور عمو و این فضای انتخاباتی مذخرف که لحظه به لحظه تب و تابش هم بیشتر میشه داره منو از پا در میاره... می دونم دیوانه ام ! دیوانه ام که نگرانم و استرسی میشم... جوونیم رفت... 4 سالِ پیش هم این موقع ها حالم زیاد خوب نبود و نگران بودم ولی اون روز ظهری که فهمیدم به بازی گرفته شدم و دلم شکست از دستِ خانم پ ، آخرای خرداد بود. اون موقع هم یک هفته قبل از انتخابات بود... چه روزای سختی بود... سخت تز از آخرین روزِ بهارِ 92، تابستان طولانی و برزخی بود که تموم شدنی نبود... چه 4 سالِ سختی داشتم. روزهای خوبم به 4 هفته هم نمیرسه...
.
.
.
.
دلم نمی خواد روزهای باقی مونده ی بهار 96 رو راحت از دست بدم... اصلا دیگه دلم نمی خواد هیچ روزی رو از دست بدم...
ما را در سایت روزی که ازش فرار میکردم نزدیکه... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 10